#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_402

برای تعریف کردن تماس نگرفته. تا آن زمان هم اهل توضیح و تفصیل کارهاش برای نامدار نبوده مثل کتی که همیشه سیر تا پیاز کارهای روزانه اش را شب به شب برای باب شرح می دهد.

- روزها پیش همون همسایه و دوست قدیمیم هستم؛ شبها هم با امیرعلی...

- همون دوست قدیمی که کمک کرد به کارهای امیرعلی؟

هانیه مکث کوتاهی می کند.

- و البته همون که امیرعلی از نوه ش خوشش اومده.

- خوشش اومده؟... قبل از رفتنت، علاقه بود... حالا فقط خوشش اومده؟!

از این دقت نامدار در جزئیات، کلافه می شود.

- مسئله جدیه نامدار...

نگاه نامدار می رود جایی روی میز. سیگاری برمی دارد و قصد روشن کردنش را می کند.

فندک را می گیرد زیر ِ سیگار.

- از اول هم جدی بود که تو رفتی!

هانیه اخم آرامی می کند.

- اومدم که جلوی پیشرفت احساسشو بگیرم!

نامدار، دود سیگار را فوت می کند. پوزخندش تلخ است.

romangram.com | @romangram_com