#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_401


اگر فقط ذره ای، غیر از رنگ و حالت چشمهاش به پدرش رفته باشد، مردانه پای انتخابش می ایستد.

نفس بلندش را بیرون می دهد و سعی می کند لبخند بزند.

- پسرم... من اومدم کمکت کنم...

***

به نامدار زنگ زده تا درباره ی مشکل امیرعلی صحبت کند و از نامدار کمک بگیرد.

توی دفتر کارش نشسته.

- از همه چیز راضی هستی؟

حواسش به لحن نامدار است؛ مثل همیشه ماشینی و بی روح.

- خوبه... امیرعلی حواسش به همه چیز هست.

نمی گوید "مثل خودت!"

- از ماشین و راننده ت چطور؟

- اوهوم... یه پسر جوون و کم حرفه... ولی آن تایم و مودبه.

- بعد از اونهمه اصرار برای رفتن، الان خیالت راحته؟ اونجا نه انجمنی هست، نه کتی که مشغولت کنه... همه ی وقتت مال پسرته.


romangram.com | @romangram_com