#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_400

ته افکارش، حسادتی مادرانه دارد نسبت به کسی که همه ی توجه پسرش را به خودش جلب کرده.

از سرش می گذرد " حس مادر شوهر بودن!"

پوزخند می زند. مگر هنوز چیزی معلوم شده؟! نیازی به مرور دوباره ی رفتار شب قبل ِ نازنین و امیرعلی ندارد تا مطمئن شود "چیزی معلوم شده!"

درست است نازنین به امیرعلی گفته نه خودش را دوست دارد، نه برخوردها و کارهاش را؛ ولی چشمهاش حرف دیگری می زند.

آن حجب و حیای توی نگاهش را دوست دارد. مثل امیرعلی ِ سی سال قبل است که حسرت ِ عاشقی کردن با چشمهای پر شرمش را به دل ِ هانیه گذاشت.

از همان وقت که برای اولین بار، پسرش را در آ*غ*و*ش گرفت، در دل به خودش قول داد هیچ وقت "خانوم" نباشد... "خانوم" نشود...

حالا وقت عمل رسیده.

امیرعلی روی مبل نشسته و به تراس خیره شده. هم فکرش مشغول است، هم نگرانی دارد.

بیقرار است و آشفته... همه ی حالتها و حرکات امیرعلی را می شناسد.

دو لیوان قهوه می ریزد و کنارش می نشیند. امیرعلی اصلا متوجهش نمی شود.

با اینکه آمده تا سدی بشود جلوی احساس پسرش، با اینکه تا هزار سال دیگر هم معادله ی وصلت با دختر امیرعلی، براش جور در نمی آید، با اینکه می داند سراسر عذاب است و بیقراری ِ مدام، ولی می داند نمی شود جلوی سرنوشت و تقدیر را گرفت. می داند این مرد جوان، همه ی زندگیش است؛ همه ی دنیاش... جان و جهانش همین پسر نگران و متفکر است که کنارش نشسته.

مادر است... مادر که باشی، گذشتن از نفست برای فرزندت هم سهل است و آسان؛ دل که ارزشی ندارد!

آرام دست می کشد روی بازوی او تا روی انگشتهاش.

امیرعلی نگاهش می کند. آخ! این چشمهای دلواپس ِ خاکستری را شاد و بیخیال می خواهد.

romangram.com | @romangram_com