#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_399


ولی اگر در این سه ماه، یک عاشق جدید پیدا شود... که نه مشکل سربازی دارد، نه آن طرف زمین زندگی می کند... که می تواند هر روز سر راه نازنین سبز شود و دلش را بدست بیاورد... آن وقت...

گوشی را کنار می گذارد، دست می برد توی جیب پالتو، پاکت سیگار و فندک را بیرون می کشد.

در اتاق را قفل می کند و پنجره را باز. هوای سرد، هجوم می آورد به داخل.

"لعنت به این سیچوئیشن!... چرا باید از کسی که می خوام، دور بشم؟!"

سیگار را می گیراند.

دو ماه قبل، بدش نمی آمد به دلیلی غیر از اراده ی خودش و کار، زودتر برگردد نیویورک؛ اما حالا، نه دلش هوای سنترال پارک را می کند، نه کلاب و سوارکاری با دوستانش، نه حتا جسی!

دلش هوایی ِ همین شهر ِ غریب شده و دختری که توی یک ماه، دو مرد دیگر هم او را می خواهند.

تازه سیگارش تمام شده که هانیه در می زند.

- مامانم؟ بیداری؟

می گوید: آره مامان... الان میام.

از روی میز، یک ورق خوشبو کننده به دهان می گذارد؛ کمی عطر به گردنش می پاشد و بیرون می رود.

همان اندازه که بوی غذا به مشام ِ او هجوم می برد، بوی سیگار را هم هانیه احساس می کند.

بعد از سالها، مفصل آشپزی کرده. می توانست از رستوران غذا بگیرد ولی دلش خواسته خودش همه چیز را آماده کند. تمام مدت هم، یاد سفره ی شام دیشب بوده و سلیقه ای که نازنین به خرج داده. اعتراف می کند مثل مادرش کدبانو و با سلیقه است.


romangram.com | @romangram_com