#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_398

یاد جمله ی معروف خانوم سمایی می افتد " طعم گ*ن*ا*ه، هر جور گ*ن*ا*هی باشه، همیشه مثل عسل شیرینه."

آرنج نهال توی پهلوش فرو می رود و زمزمه ی او را کنار گوشش می شنود.

- درسته قورتش دادی! از شما بعیده نازی خانوم!

گذرا به نهال نگاه می کند و صورتش از دیدن خنده ی پر شیطنت ِ او، داغ می شود.

دارند از دستپختش تعریف می کنند ولی او، همانطور سر به زیر، فقط به دستهای امیرعلی نگاه می کند. دستهای قوی… دستهای مثل عسل، شیرین!

***

عطا غافلگیرش کرده.

- با عمو علی تماس گرفتم... مشکلتو گفتم... شماره ی یکی از دوستاشو داد تا سوال کنم. بهش زنگ زدم... گفت دو هفته زمان، برای حل مشکل سربازیت کمه... اینطور که گفت، باید سربازیتو بخریم تا برات کارت پایان خدمت صادر بشه. اینم پروسه ی زمان بریه... نهایتا میری، سه ماه دیگه سال جدیده. می تونی برگردی و بیفتیم دنبال کاراش.

صدای تلویزیون می آید و بوی سرخ شدن بادمجان. هانیه مشغول آشپزی ست.

امروز سراغ مهربان نرفته. قرار است شام، آنها به خانه شان بیایند. صبح رفته اند خرید کرده اند. همان شب ِ قبل، ماجرای سربازی را براش گفته. توی چشمهای مادرش، همدردی را دیده ولی نه خودش درباره ی علت نگرانیش چیزی گفته، نه هانیه اشاره ای کرده.

حرفهای عطا یعنی سه هفته بعد، باید برگردد. به صفحه ی موبایلش نگاه می کند. اول دسامبر است. سه هفته ی دیگر که برود، در خوشبینانه ترین حالت، اواخر مارچ می تواند برگردد.

سه ماه... نازنین را چه کند؟! توی کمتر از یک ماه، دو تا خواستگار داشته. یکی همان پرفسور ِ عشق مومیایی، یکی هم قبل از او که نهال میان شوخی هاش می گوید "خواستگار ِ سبز" و " "انتخاباتی!"

از آقای سبز خبر ندارد ولی می داند پرفسور هنوز دست برنداشته.

نازنین که از او خوشش نیامده! پس جای نگرانی نیست!

romangram.com | @romangram_com