#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_397
مهربان با لبخند به صورت متعجب نازنین نگاه می کند و می پرسد: یک هفته ی دیگه… چطور مگه؟!
امیرعلی با چنگال، آلبالوهای میان پلو را جابجا می کند.
- کاش زودتر برمی گشتن… باید درباره ی موضوع مهمی باهاشون صحبت کنیم.
مهربان با همان لبخند پر معنی، فقط می گوید: ایشالا خیره!
هانیه آب می خورد تا کمی آرام شود. چشمهاش پر از سوال، روی صورت امیرعلی مانده.
عطا لبخندی صمیمانه می زند.
- ایشالا درست میشه.
امیرعلی دوباره به نازنین نگاه می کند که همچنان متعجب، بهش خیره مانده.
می خواهد چه موضوع مهمی را به پدرش بگوید؟! یعنی واقعا تصمیمش را گرفته؟!
ته دلش می لرزد. هم از ترسی مبهم، هم از خوشی.
"کاش امیرعلی، به مدل ایده آل شکوه جون نزدیک تر بود!"
از این "ای کاش" که از سرش می گذرد هم تعجب می کند! این یعنی واقعا بند دل را آب داده!
لب می گزد… شک ندارد گ*ن*ا*ه می کند. ولی چه گ*ن*ا*ه ل*ذ*ت بخشی!
romangram.com | @romangram_com