#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_396

- نازنین که مثل تو بی هنر نیست! کدبانوگریش به مامانش و مهربان جون رفته دیگه!

می ایستد بالای سفره.

- ولی بی راهم نمیگه این وروجک ها!... نازی خانوم! امشب یه تنه سنگ تموم گذاشتی!

نازنین لبخندی تحویل عطا می دهد و می ایستد. متوجه نگاه خیره ی امیرعلی که می شود، راهش را به سمت آشپزخانه کج می کند. بعد از دیدن ِ آن سلیقه ی پر از ظرافت، به سرش زده ضرب شستی به امیرعلی نشان دهد.

هانیه به در ِ آشپزخانه نگاه می کند و بعد به امیرعلی که با لبخندی محو، به دیس آلبالو پلو و ته چین ماتش برده.

امیرعلی انقدر مکث می کند تا همه دور سفره بنشینند. روبه روی نازنین، بهترین جای سفره است!

شده مثل پسرهای تازه بالغ! مدام نگاهش روی غذاها می چرخد و بعد روی صورت ِ سر به زیر نازنین.

مهربان، میان تعارف های همیشگیش، نگاه امیرعلی را شکار می کند. لبخند می زند و کفگیر را به سمت او می برد تا ته چین بکشد.

هانیه هم لبخندی مصلحتی می زند.

- امیرعلی!

نگاه هشدار دهنده ی مادرش را می گیرد و غذا می کشد.

- گفتی علی آقا کِی برمی گردن؟!

از عطا پرسیده.

از سوالش، هانیه به سرفه می افتد و متعجب به پسرش نگاه می کند.

romangram.com | @romangram_com