#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_395


در تاریکی دفتر نشسته.

موبایلش که زنگ می خورد، حواسش برمی گردد.

هانیه است. هنوز چیزی نمی داند. ماشین او را هم به نام بهداد زده و قرار شده حمید، از روز بعد، کارش را شروع کند.

ته دلش، از یادآوری ِ دیدن نازنین گرم می شود.

باید برود دنبال مادرش.

***فنجان چای را میان دو دست می گیرد. حواسش به جمع نیست؛ فقط نازنینی که مدام به آشپزخانه می رود و با وسایل سفره برمی گردد را میان فکر و خیال ِ سربازی و پایان خدمت و فرصت ِ سه هفته ای می بیند.

نهال، با کاسه های ترشی از کنارش رد می شود.

- م*س*تر! امشب خسته ای یا بی حوصله؟!

قبل از اینکه جوابش را بدهد، عطا به ظرف ترشی ناخنک می زند و می گوید: فضولی موقوف!

نگاهش دوباره می نشیند روی نازنین که روی سفره خم شده، برای دیس آلبالو پلو، جا باز می کند.

سرخی ِ آلبالوهای میان برنج، باز توت فرنگی های روز قبل را یادش می آورد.

- آبجی خانوم ِ ما چه کرده امشب!

عطا چشم در سفره می گرداند.


romangram.com | @romangram_com