#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_394
سر در نیاورد.
- یعنی چون پایان خدمت نداری، سه ماه از اومدنت بگذره باید برگردی.
- باید بعد از سه ماه، برم و دوباره برگردم؟!
عطا خندید.
- نه برادر من! یعنی دیگه امسال نمی تونی برگردی… فروردین نود و دو، دوباره اجازه ی ورود داری.
دلشوره گرفت.
- یعنی هیچ راهی نیست من بمونم؟!
چرا! راهی بود ولی احتیاج به زمان داشت. زمان و آشنا.
حالا سه هفته فرصت دارد تا امیرعلی برگردد. تا در نظام وظیفه کسی را پیدا کند که بتواند سربازی را بخرد یا معافیت بگیرد… تا بتواند بدون محدودیت ِ زمانی، بماند…
عطا انقدر مشروح و کامل توضیح داده که همه چیز را فهمیده.
اگر دو ماه قبل، این موضوع را می دانست، شاید خوشحال هم میشد. ولی حالا… نازنین…
نازنینی که دیگر چشمهاش سر ِ جنگ ندارد... نگفته دوستش دارد ولی می داند دارد! نازنینی که نگفتنش از خجالت است و حساب کتاب ِ تفاوتها و اختلافات عقیده...
و حالا، حتا جنگیدن برای به دست آوردن ِ او، شاید سخت، ولی شیرین است.
روز قبل، به میز آماده شده و نانهای تست با روکش نوتلا که نگاه کرد، چشمهاش می خندید. وقتی گفت " میدونم ازش خوشم میاد"، چشمهاش می خندید... حتا وقتی حرفهاش بوی ناامیدی میداد، علاقه، توی چشمهاش می خندید.
romangram.com | @romangram_com