#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_393
یک هفته تا برگشتن ِ امیرعلی و امیررضا مانده. عطا گفته باید صبر کنند امیرعلی بیاید، شاید بتواند دوستی، آشنایی پیدا کند و مشکل را برطرف کنند.
از صبح، که با وحید رفته دفتر ثبت اسناد، فکرش به هم ریخته.
محضردار گفت اجازه ی معامله ندارد.
پرسید چرا؟!
جواب شنید: کارت پایان خدمت ندارین.
اصلا نمی دانست کارت پایان خدمت چه هست؟
وحید توضیح داد: یعنی کارت تموم کردن دوره ی سربازی. اینجا همه ی پسرهای بالای هیجده سال، باید برن سربازی.
و بعد به محضردار گفت: آقای راد اصلا ایران زندگی نمی کنه. سالهاست مقیم امریکاست.
محضردار شانه بالا انداخت.
- ایرانی که هست!... بدون پایان خدمت، موتور گازی هم نمی تونه معامله کنه، چه برسه به ماشین صد میلیونی.
دست به دامن عطا شد. بالاخره او به همه چیز واردتر بود.
بعد از چند ساعت انتظار، زنگ زده بود.
- پرس و جو کردم… امیرعلی! تو اصلا می دونستی بدون کارت پایان خدمت، سالی سه ماه بیشتر نمی تونی ایران بمونی؟!
romangram.com | @romangram_com