#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_392

***

با درماندگى روى تختش مى نشيند .هر چقدر هم كه به خودش تلقين كند ،بى فايده ست .....مشكل همچنان به قوت خودش باقى ست .

ان خانه ، ان ادم ، بخشى از قلبش را تسخير كرده اند.شايد هم همه ان را !

چشمهاى بى روحش به نقطه اى خيره مانده .....چقدر مى توانست احمق باشد ! اين علاقه بدون منطق فقط در يكماه گذشته بوجود امده !....پس شايد مى توانست همه چيز را فراموش كند ...مى توانست با اين احساسِ تازه پر استرسِ ل*ذ*ت بخش مبارزه كند؟؟

مى داند كه نمى تواند ،ميزان علاقه اش شديد تر از انست كه فكر مى كرد...

خودش را وادار مى كند تا واقعيت را ببيند ...مردى را دوست دارد كه با تمام معيارهايش متفاوت ست ...."اصلاً مگر معيارى داشت؟"

با اين همه اختلاف فرهنگ و عقايد چكار كند؟!

بين دو احساس متضاد سرگردان ست و نمى تواند به نتيجه اى برسد .

دمر روى تخت دراز مى كشد و دستهايش را روى صورتش مى گذارد ...نااميدانه گريه مى كند ....در خوش بينانه ترين حالت ممكن هم اين علاقه سرانجام ندارد.

انشب طولانى ترين شب نازنين ست .

و از همه بدتر ، شك دارد ،اين همه غصه و ناراحتى به خاطر امكان ِ نداشتن امير على ست ، يا ايمانى كه سالها ازش دم مى زند.

***انگشتهای دو دست را در هم قلاب کرده، خم شده روی میز، لبها را چسبانده به انگشتها و خیره مانده به سیگار روشن که در زیر سیگاری دود می شود.

سه هفته! از این مسخره تر نمی شود.

منشی که در می زند و اجازه ی رفتن می خواهد، فقط چشمهاش را بلند می کند و سر تکان می دهد.

romangram.com | @romangram_com