#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_391


اميدوار است امير على منظورش را فهميده باشد.

- خودت چى؟؟

- خب من احساس مى كنم به اونها ايمان دارم و به نظر مى رسد شما ندارين!

به پشتى صندلى اش تكيه مى دهد.

- هميشه قبل از اونكه خوب نگاه كنى ،قضاوت مى كنى.؟!....

لحنش هم سوال دارد، هم خبری ست! می گوید و از جا بلند مى شود.

- احساسى كه من بهت دارم،... فكرى كه در مورد آینده مون دارم ،نمى تونه با خدا و دستورات دين ،اختلاف و تضاد داشته باشه.

صدای خنده ی عطا و جیغ نهال بلند می شود.

- قبول نیست!... جر زنی کردی نامرد!

امیرعلی دستهاش را از دو طرف باز مى كند و كش و قوسى به بدنش مى دهد.

نگاه نازنين همراه او در چرخش است؛ روی بازوها و قفسه سینه ی امیرعلی.

در آن لحظه ی خاص، خواندن افكار و تفسير نگاه نازنين ساده است .....آنچه كه در ذهنش مى گذرد، با حركت و حالت چشمهاش در هماهنگى كامل هستند و خوشبختانه ريتم آن كاملاً موزون با افكار امير على!

مدت كوتاهى مى ايستد تا از ديدن آن نگاه گویا ل*ذ*ت ببرد ،بعد مى چرخد و بيرون مى رود.


romangram.com | @romangram_com