#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_389


- نه،مى دونم كه ازش خوشم مياد.

امير على به جوابش مى خندد ..... نگاه ر*ق*صنده و درخشانش روى صورت نازنين در چرخش است.

براى ثانيه هاى متمادى، بينشان سكوت حكم فرماست و هيچكدام قصد شكستن اين سكوت و دقايق شيرين را ندارند.

امير على ته سيگارى كه در دستش باقى مانده را بررسى مى كند ....انگار كليد جملاتى كه بايد بگويد در آنست .

سعى مى كند در انتخاب كلمات خيلى دقت كند ،ته سيگار را درون جاسيگارى مى گذارد، به رديف چنارهاى قد كشيده و قديمى و اسكلت نيمه تمام برج كنار آنها نگاه مى كند، ناگهان مى گويد:

- ولى من مطمئنم دوستت دارم.

سكوت نازنين طولانى شده ،امير على سكوت او را محترم مى شمارد .مى داند دچار چه انقلابى ست.

نازنین، عاقبت مى پرسد:

- چرا من؟!

- چرا نه؟ كمتر ديدم دخترى كه همه فكر و احساسش توى نگاه و روى زبونش باشه.

با دستپاچگى جهت نگاهش را تغيير ميدهد و مى گويد :

- من به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم!

امير على سعى مى كند لبخند پشت لبهاش را مخفى كند.


romangram.com | @romangram_com