#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_388

نگاه امير على از چشمهای نازنین، سر مى خورد به سمت لبهاش و شكلات باقى مانده در آنجا...منتظر جواب است، تمام معصوميت نازنين در مقابل ديده اش است.

نفس آرامى مى كشد و مى پرسد :

- آره؟؟

نازنين آرزو مى كند اين هياهويى كه وجودش را هر لحظه گرم و گرم تر مى كند ،رهاش كند.

دوباره صدا مى زند:

-نازنين! دختر خانوم زيبا و دوست داشتنى ....كس ديگه اى رو دوست دارى؟

ميان سكوت دلهره آور نازنين ،فنجان قهوه اش را روى ميز مى گذارد و سيگارى روشن مى كند.

عطر قهوه آميخته با بوى سيگار، مى پيچد در مشام نازنين .اين عطر و بو را دوست دارد .از كى ؟خودش هم نمى داند!

براى اولين بار در طول زندگيش به زنگ هشدارها و صداهاى ذهنش توجهى نمى كند،آب جمع شده در دهانش را فرو داده وجواب مى دهد:

- فكر مى كنم!

صداى رگه دارش براى خودش هم نا آشناست .

چهره ی امير على تغيير مى كند ،پر از شيطنت مى شود و مى پرسد:

- فقط فكر مى كنى؟!

گونه هاش رنگ مى گيرد و آن صداى نا آشناى رگه دار جواب مى دهد:

romangram.com | @romangram_com