#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_387
- يكم بخور ،اين املت ،صبحانه ی مورد علاقه ی منه ،اميدوارم خوشت بياد.
با حرف شنوى، زير نگاههاى مهربان و با گذشت امير على ،مقدارى از املت را مى خورد،علیرغم خوشمزه بودنش، اشتها ندارد ،بقيه اش را كنار ظرف مى گذارد.
امير على صندلى را مى چرخاند و روبروش قرار مى دهد ،سينى را كمى به طرف خودش مى كشد ...دستمالى كف دستش قرار مى دهد ،مقدارى از نوتلا را روى نان داغ تست شده ،مى گذارد.
- اينو امتحان كن!
بعد از آن، دستهاش را بهم گره مى زند و به نازنين خيره مى شود كه باعث مى شود ناشيانه گازى به تستش بزند .
كمى از شكلات، گوشه لبش جا مانده .
براى تغيير دادن فضاى بينشان ،ه*و*س مى كند سر به سرش بگذارد.
- از خواستگارت چه خبر؟؟
با يادآوريش، اخمهاى نازنين درهم مى رود...شانه هاش را بالا مى اندازد.
- هيچى ....هنوز جواب ندادم.
امير على با لبخندى ملايم و لحنى اغواگرايانه مى پرسد:
- چرا انقدر مرددى ؟!...نكنه كس ديگه اى رو دوست دارى؟!
براى مدت طولانى در سكوت به هم خيره مى شوند. صدای عطا و نهال در خانه پیچیده که دوباره رفته اند سروقت چنگا بازی کردن.
romangram.com | @romangram_com