#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_386

نهال به پشتی صندلیش تکیه می دهد.

- وااای! خیلی خوردم! دستت درست عطا جون!

بعد به سینی و مخلفاتش نگاه می کند.

- م*س*تر! اگه میدونستم قراره همچین صبحانه ی خوشگلى درست کنی، خودمو با کله و تیلیت خفه نمی کردم!

عطا، دو لیوان چای می ریزد.

-پاشو! پاشو که اگه از میز غذا دورت نکنم، ته ِ اینم در میاری! شکمویی دیگه! می شناسمت!

نهال، چشم می چرخاند توی سینی.

- هــــوم... آخه اینهمه خوشمزه فقط مال نازی؟! نمیشه که!

بعد یک توت فرنگی برمی دارد و یکجا در دهان می گذارد.

- خب دیگه! خوردی؟! راحت شدی؟!

امیرعلی با همان صورت اخمو، به خاطر رفتار نهال، لبخندی کمرنگ هم دارد.

فنجان قهوه اش را برمی دارد و سینی را چند سانتی متر به طرف نازنین می کشد.

نازنين لبخندى از روى سپاس مى زند و زير لب تشكر مى كند ،طاقت نمى آورد؛ سرش را بلند مى كند و آهسته معذرت خواهى مى كند

امير على اخمهاش را باز مى كند و با ملايمت مى گويد:

romangram.com | @romangram_com