#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_385


نهال با اشتهاى تمام، مشغول خوردن است ،سر بلند مى كند و مى خندد.

عطا به خاطر رفتار تند امروزش خودش را نمى بخشد ...دلش مى خواهد دست بیندازد و در آ*غ*و*شش بگيرد ،اما اين افكار را از سرش بيرون مى کند.

- هى ،كله پوك! صبر كن منم بهت برسم!

با سرعت بيشترى قاشق ها را به دهان مى برد:

- واقعاً شاهكار بود اين كله ی آقا رحمان!

عطا مى خندد ....اين دختر هميشه او را سر نشاط مى آورد....هر كار عجيب و غريبى ازش ساخته است.....در شعاع يك كيلومترى اطرافش، دنيا سبز است و سرزنده!

فكر مى كند "ميدونى چقدر دوست دارم!؟"

نهال دوباره به نگاه ثابت او پوزخند مى زند. بخار روى ظرفش را بو مى كشد و به سرعت خوردنش اضافه مى كند.

سر حال و خوش است و عطا از خوشى او ل*ذ*ت مى برد........پيچ و تاب موهاش .....چشمهاى گرد و پر شيطنتش و نگاه ر*ق*صانش ....مى تواند سالها به تماشاى او بنشيند ....در واقع چنين نقشه اى هم كشيده!

با اشاره ی نهال ،نگاه و افكارش همزمان به سمت امير على مى رود.

به درستى معناى اشارات و شيطنتى كه در حركات نهال است را نمى فهمد.

امير على مشغول درست كردن املت است.

***در حاليكه اخمهاش هنوز در هم است، سينى محتوى املت سبزيجات ،نان تست ،نوتلا و فنجان هاى قهوه و چند توت فرنگی را روى ميز مى گذارد.


romangram.com | @romangram_com