#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_384

- فعلاً برو يه چيزى بخور ته دلتو بگيره ،تا اينا برن، بريم سروقت رحمان كله پز!

- حليم؟

- نداشت . راستى يه سرم به نازنين بزن ،معلوم نيست اون ديگه چشه.

وحيد در تمام مدت متوجه اتفاقهاى پيرامونش هست ،نگاههاى سرد و خيره عطا به بهداد را ديده و تا ته خط را خوانده.

***

نازنين را توى تراس اتاق مهمان پيدا مى كند.در كنارش مى نشيند...م*س*تقيم نگاهش مى كند شايد از فكر و حالش با خبر شود ولى او سرش را به سمت ديگرى مى چرخاند.

چند بار تصميم مى گيرد در مورد امير على حرف بزند ولى شرم و خجالت مانعش مى شود.

واقعاً نمى داند از چه كسى بيشتر ناراحت است ...حقيقت اين است كه ،از آن تماسها خوشش آمده!

خوب كه فكر مى كند ،درك اينكه حتى يكى از سلولهاى امير على از آن تماس، منظورى نداشته، كار سختى نیست!

حالا،شايد بيشتر از اينكه اميرعلى هيچ حسى نداشته، ناراحت و نااميد هم شده.

چه ميشد اگر اجازه مي داد بيشتر در تماس بمانند!؟ احساس مى كند افسون شده و اگر اين وضعيت بيشتر از اين ادامه پيدا كند، احتمالاً اين خودش است كه نمى تواند هيچ چيز را كنترل كند!

از شدت استرس ،به بهانه ی اینكه از بوى كله پاچه حالش بهم مى خورد ،با وجود تمام اصرارهاى نهال حاضر نيست قدم از قدم بردارد.

از روبرو شدن دوباره با امير على مى ترسد ،روى نگاه كردن به او را ندارد.فكر مى كند چقدر پست و بى وجدان شده كه براى فرار از واقعيت و اين احساس ،تمام تقصير ها را به گردن او انداخته.

***

romangram.com | @romangram_com