#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_383


وحيد بلند مى شود سلام مى كند و بلافاصله سرش را به زير مى اندازد.

عطا كنار ميزى نشسته و با تلفن حرف مى زند . هنوز كتش را درنياورده...همين كه نهال را مى بيند ،يك بازوش را باز مى كند ...يك دعوت بى كلام كه نهال در كنارش بنشيند.

مردد است كه منظورش را درست فهميده يا نه ؟..نزديك تر كه مى شود، بازوى عطا بالاى مبل قرار مى گيرد و میان ِ صحبت با تلفن، لبخند گرم و صميمى هميشگى اش را مى زند.

حدسش به يقين تبديل مى شود با خوشحالى قدم آخر را بر مي دارد.

وقتى مى نشيند، دست عطا از قسمت بالاى مبل سر مى خورد و روى شانه اش قرار مى گيرد .

اينبار نه مى ترسد و نه خودش را عقب مى كشد ،دلش مى خواهد دست عطا دور شانه هاش حلقه باشد.

با قطع كردن تماس ،نگاه سردش را از بهداد مى گيرد،به آرامى كمى نهال را به طرف خودش مى كشد و آهسته مى پرسد:

- بخشيدى؟!

نهال، همانطور آرام ولى با شيطنت جواب مى دهد:

- نخیرم!

عطا يك لحظه كوتاه شانه اش را فشار مى دهد ،زير لب مى گويد:

- بخشيدى! .....مگه جرات دارى نبخشى؟!

لبخند را كه روى لبهای نهال مى بيند ، دستش را بر ميدارد و مى گويد:


romangram.com | @romangram_com