#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_382

عطا وارد اتاق مى شود؛ در را آهسته پشت سرش مى بندد و به آن تكيه مى دهد.

- نهال ،معذرت مى خوام ... عصبانى بودم نفهميدم چى گفتم.

- با من مثل يه دختر بچه مدرسه اى رفتار مى كنى!

مى خندد.

- مگه نيستى؟!

نهال، گله مند نگاهش مى كند .

- من نه كرمم ،نه قصد فريب كسى را دارم

ندامت از حرفهايى كه به ناحق زده، در تمام حركاتش پيداست.

- مى دونم ،حالا بيا ... بعداً راجع بهش حرف مى زنيم .

***

وقتى نهال اينبار با پوشش، وارد سالن مى شود ،بر خلاف انتظارش نه تنها بهداد بلكه يك پسر ديگر هم آنجا حضور دارد كه پشت به او نشسته و يك فنجان هم در دست دارد.

با سوال امير على توجه همه به سمتش جمع مى شود.

- بيدار شدى؟

با لبخند سلامى جمعى مى كند،سنگينى نگاه بهداد را احساس مى كند.

romangram.com | @romangram_com