#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_381


خودش را كنار مى كشد ،نمى تواند باور كند عطا در موردش اينطور فكر كرده ،به سمت در اشاره مى كند و با صداى دلخورى زمزمه مى كند:

-برو بيرون !

زمانيكه صداى بسته شدن در اتاق را مى شنود ، بدنش به لرز مى افتد و به تندى ن*ف*س ن*ف*س مى زند.

از شوك اتفاقى كه افتاده كم ..و به لرز تنش اضافه مى شود.

به گوشه ی تخت محكم چنگ مى زند و قطره قطره اشك، صورتش را خيس مى كند.

بعد از مدتی، با باز شدن در اتاق افكارش بهم مى ريزد.

عطا در آستانه ی در ايستاده و تلاشى براى وارد شدن به اتاق نمى كند .آهسته مى گويد:

- بيا يه چيزى بخور!

اضافه مى كند:

- دست و صورتتو بشور يه چيزى بپوش و بيا!

هيچ جوابى دريافت نمى كند. با نگاه به بدن جمع شده و صورت بى رنگ نهال ،دستى به صورتش مى كشد.

- نهال ،مى دونم بيدارى ،لجبازى نكن!

پلكهاش را محكم تر روى هم فشار مى دهد ،نه مى تواند، نه مى خواهد از جاش تكان بخورد.


romangram.com | @romangram_com