#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_380
- بالاخره من مى تونم بيام تو؟
- البته .
در را تا انتها باز مى كند و اجازه مى دهد داخل شود.
ظرف غذایی که گرفته را روی کانتر می گذارد و با تمام نيرويش بازوى نهال را مى گيرد و به سمت اتاق هلش مى دهد.
همان لحظه، امير على از تراس پا به داخل مى گذارد و صورت عصبى عطا و قيافه ی وحشت زده ی نهال را مى بيند كه به سمت آخرين اتاق راه كج كرده اند.
پرسشگر به سمت بهداد بر مى گردد و به جاى سلام مى پرسد:
- چى شده؟
بهداد با بالا انداختن شانه از توضيح بيشتر سر باز مى زند و می گوید: با وحید می خوایم بریم لواسون... برو بچه های اسکی باز همه هستن...فکر کردم تنهایی، گفتم بیایم دنبالت، بلکه تو هم به فیض برسی!
با بسته شدن در اتاق، نهال بر مى گردد و ترسيده و پريشان به چشمهاى سرخ از خشم عطا خيره مى شود.
- چى شده ؟! چرا همچين مى كنى ...
با صداى خفه اى مى گويد:
- تازه مى پرسى چى شده !؟ لعنتى! نمى دونى وقتى اينطورى مى گردى، صد قافله دل همراهت مى شه ....شدى كرم قلاب ماهى گيرى شيطون ،براى به دام انداختن پسرا؟!
چشمهای نهال به شدت گشاد شده اند ،به سرعت رنگ از صورت سرخش مى پرد ،به دنبال كلمات مى گردد.
- دستمو از جا كندى ...ولم كن !
romangram.com | @romangram_com