#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_379


- چه پرى رويى! ای امیرعلی ِ ناقلا! احوال شما خانوم کوچولو؟

نهال بى اختيار از توصيفش خنده اش مى گيرد.

بهداد جراتى به خودش مى دهد ،قدمى نزديكتر مى شود، دستهاش براى كمتر از يك ثانيه روى بازوى نهال مى نشيند.

- من بهدادم ،دوست امير على... و شما؟

به سرعت خودش را عقب مى كشد ،رفتار بهداد براش غير منتظره بوده ،به چشمهاى خمار شده ی او نگاه مى كند و دستى كه دوباره به طرفش دراز شده.

- نترس ،من...

صداى نفس زدنهاى عصبانى و در پى آن، لحن توبيخ گر عطا هر دو را از جا مى پراند.

- نهال!!

يك تاى ابروى بهداد بالا مى پرد ،آهسته مى گويد:

- نهال!

به سمت امير عطا بر مى گردد و سلام مى كند.

اخمهاى امير عطا به يك لبخند نمايشى تبديل مى شوند.

بهداد هم تك خنده اى مى كند و مى پرسد:


romangram.com | @romangram_com