#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_378

با خشونت دست اميرعلى را پس مى زند.

- انقدر به هر بهانه اى به من دست نزن!

دست اميرعلى شل مى شود ... فكش منقبض و پرده اى تار، جلوى برق چشمهاى خاكستریش را مى گيرد.

براى فهميدن اشتباهش خيلى دير است ،خصوصاً بعد از اینكه اميرعلى با صداى دلخورش گفته "در مورد من اشتباه فكر مى كنى" و در يخچال را رها كرده و با نگاهى سخت و سرد بيرون رفته.

احساس مى كند پاهاش توان لازم براى تحمل وزنش را ندارند. مدتى همانجا مى نشيند .

عرق سردى روى صورتش نشسته. دلش مى خواهد بلند شود و با تمام قدرتى كه دارد، از آنجا فرار كند.

بعد از آن، اخمى كه بر پيشانى اميرعلى نشسته بود، باز نشده و همان باعث مى شود نازنين با وجود احساس حماقتى كه مى كند، نتواند عذر خواهى كند .

با بغض به سمت اتاقى كه نهال خوابيده، حركت مى كند.اميرعلى دود سيگارى را كه روشن كرده همراه با آهى از ميان لبهاش بيرون مى فرستد و به نرده هاى تراس تكيه مى دهد.

صداى ممتد زنگ در باعث مى شود نهال كش و قوسى به بدنش بدهد و از جا بلند شود.

با خيال اینكه عطاست ،طبق معمول با خنده و عشوه گرى در را باز مى كند.

بهداد با چشمهایی غافلگیر، روبروى در ايستاده .

نهال، متعجب سلام مى كند .

بهداد به جاى جواب، خنده اى مى كند و سوت تحسين آميزى مى زند .

نگاه بی پرده و تشنه اش، روی صورت و تن ِ نهال می چرخد.

romangram.com | @romangram_com