#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_377


- باور كنم دنبال اين بودى؟!

چهره اش از شرم و عصبانيت سرخ شده.

اميرعلى همزمان، بطرى را سر جاش برمى گرداند و مى پرسد:

- ديدن این باعث ناراحتيت شده؟ مخالفتى باهاش دارى؟!

"مخالفت؟!" حتى بردن اسمش توی خانه ی آنها مجاز نیست!

تحمل نگاه موشكافانه ی اميرعلى را ندارد. مى خواهد به سرعت از كنارش بگذرد ، كه راهش را سد مى كند.

بدون نگاه مى گويد:

-لطفاً برين كنار!

اميرعلى به حرفش توجه نمى كند و دستش را مى گيرد.

- چرا نمى خواى در موردش حرف بزنيم؟

ريه هاش، جوابگوى تنفسش نيستند... فكرش پر از مساله هايى ست كه هميشه پاك مى شوند .....دهانش پر از كلماتى ست كه هميشه پنهان شده اند . ولى ديدگانش ،پر از حقايق است .....حقايقى كه شايد در آن لحظه به مذاقش تلخ هستند ، ولى وجود دارند.

احساس خوبى ندارد از اين همه تفاوت و نزديكى .

حس تماس دست اميرعلى و اينكه اگر در آن لحظه كسى برسد، چه فكرى در موردشان مى كند، به عصبانيتش اضافه مى كند. مغزش كار نمى كند.


romangram.com | @romangram_com