#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_376
از گوشه ی چشم، امير على را مى بيند که بلند و باوقار به چارچوب تكيه داده.
تلاشى كه مى كند تا آرامش ظاهرش را حفظ كند ، با وجود دل ِ نا آرامى كه دارد ،خسته ترش كرده.
در تمام مدتى كه نازنين مشغول است ،اميرعلى درباره ی خانواده اش صحبت مى كند.
از پدر بزرگش و اينكه چطور در طى آن سالها، بر كار تجارت فرش احاطه پيدا كرده ،از خانوم ،از پدرش و از كتايون و جسى.
نازنين هم براى مخفى كردن حس و هيجانش گاهى با كلمات كوتاه توجه خودش را نشان مى دهد.
كم كم بحث را به خانواده ی نازنين مى كشاند .
جوابهاى نازنين، از حالت يك كلمه اى بيرون آمده اند و توضيح بيشترى مى دهد . هر چه پيش تر مى روند در درونش، تفاوتها، رنگ بيشترى به خودشان مى گيرند.
اميرعلى بى توجه به اينكه اين بحث، اعصاب و فكر نازنين را خراب تر مى كند، همچنان ادامه مى دهد.
او هم ، جهت و سوى حرفهاى اميرعلى را پيش بينى مى كند. مطمئن نيست كه بايد چكار كند .
"كاش نهال زودتر بيدار شود"
بى هدف به سمت يخچال مى رود و در آن را باز مى كند.
به رديف بطريهاى چيده شده نگاه مى كند. بى اراده يكى از آنها را كه به نيمه رسيده، بر مى دارد.
ناگهان زنگ خطر هشدارى در ذهنش شروع به زدن مى كند.
مى خواهد آن را به جاى اولش برگرداند كه اميرعلى سريعتر از او دست دراز مى كند و بطرى را از دستش مى گيرد. مى خندد.
romangram.com | @romangram_com