#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_375


عميقاً در فكر است ،نور لب تاپ روى صورتش افتاده .با انگشتهاى كشيده و بلندش گاهى تايپ مى كند و گاهى روى كاغذ يادداشت مى كند .

متفكر نگاهش مى كند .تفكراتش نجيبانه ست يا نه ،اهميتى نمى دهد .احساس مى كند شخصيت جديدى پيدا كرده با احساساتى متفاوت كه تا فبل از ديدن اميرعلى در خودش سراغ نداشت.

اميرعلى به ساعتش نگاه مى كند .تخمين مى زند ساعت به وقت نيويورك، يازده شب باشد .مطمئن نيست وقت مناسبى براى زنگ زدن به نامدار باشد.

به صورت خسته ی نازنين لبخند مى زند.

- معذرت مى خوام كه طول كشيد ،چند تا كار مهم بود كه بايد انجام مي دادم.مى خواى يه خرده بخوابى؟ تخت من خاليه.

متعجب نگاهش مى كند. "سر بسرش مى گذارد؟"

به سختى لبخند مى زند:

- خوبم ،ممنون!

اميرعلى با فاصله در كنارش مى نشيند.

براى فرار از موقعيت پيش آمده بلند مى شود و به سمت آشپزخانه مى رود.

- برم ميزو بچينم ،الان امير مياد.

بدون هيچ دليل منطقى، اعتقاد دارد اگر به اندازه كافى به اين حس ها بى اعتنا باشد ،آنها ناپديد، يا حداقل دور مى شوند!

مشغول چيدن ميز مى شود. براى پيدا كردن هر چيزى مجبور است تمام كابينت ها را بگردد.


romangram.com | @romangram_com