#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_374

هيچكدام حوصله ی جواب دادن ندارند.

- كجا؟؟

نهال را در حاليكه به سمت يكى از اتاقها مى رود ، متوقف مى كند.

ملتمس نگاهش مى كند.

-نازنين! تو رو خدا گير نده .... ديشب تا صبح انقدر وول خوردى نذاشتى بخوابم.

- مريضى مياى پيش من؟!

-تو فكر كن آره! ....حالا برم؟!

-نهال! ممكنه تو اتاق كارى داشته باشه.

-اولاً خودش گفت، بعد هم اين همه اتاق، بره تو اون يكى!

-چشم مامان شكوه رو دور ديدى، پر رو شدى!

- نازى!

- كوفت !!.....من تنها بشينم چيكار كنم؟

- من چه مي دونم ،خب برو بشين مجله بخون ....ماهواره ببين ...هزار تا كار. شكر خدا بساط كليه تفريحات سالم و ناسالم فراهمه!

***به نهال پشت مى كند و با استرس به سمت سالن برمى گردد... امير على تلفنش تمام شده و با خودكار مشغول يادداشت روى تكه كاغذ روبروش است .

romangram.com | @romangram_com