#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_373
كاناپه را دور مى زند و در كنارش مى نشيند.
- الان از چى دلخورى؟؟
نهال مى غرد:
- يه عمر شكوه جون و ستادش ،از ترس اينكه شيطون از توی ماهواره بپره بيرون، زندگى رو زهرمون كردن ،حالا نوبت توئه؟!
بعد هم با نااميدى در هوا پوفى مى كند. قيافه ی سرخورده و آه نهال، ناخوداگاه باعث مى شود عطا با صداى بلند بزند زير خنده.
نهال از حرص، كوسنى را برمي دارد و به سمتش پرتاب مى كند.
عطا سرفه اى مى كند تا جلوى خنده ی بعدى را بگیرد.
- گوش كن نهال! اونطورى به من نگاه نكن! من مى دونم تو الان از من چى مى خواى ، اما متاسفانه من قصد روشن كردن تلویزیون رو ندارم؛ قصد ازار و اذيت تو.را هم ندارم ....بالاخره يكى از همين روزا، تو هم بزرگ مى شى و مى فهمى چه چيزهايى تو زندگى اهميت داره ... اونموقع مى فهمى با از دست دادن يه صحنه ی يوگا، دنيا به آخر نمى رسه!
چشمكى مى زند و از جاش بلند مى شود .
نهال، با تعجب به نازنين نگاه مى كند كه طبق معمول از خجالت سرخ شده.
"تمام حرفهایشان را شنيده؟؟!"
عطا تاكيد مى كند:
-تا امير على به كارهاش برسه، من برم حليم بگيرم بيام.... ممكنه يه كم طول بكشه ...به جاى شيطنت، ميز صبحانه رو آماده كنين.
romangram.com | @romangram_com