#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_372

-اه !نازى... ميشه خفه شى بذارى سر فرصت ببينيم عاقبت دختره به كجا مى رسه؟!

نازنين، حالا ديگر خودش هم كنجكاو شده ، زير لب با خنده مى گويد :

-كجا رو داره برسه جز دنياى زنان؟!

نهال هم مى خندد و با شيطنت اضافه مى كند:

- چه دنياى شيرينى! من كه دلم مى خواد با سر وارد اين دنيا بشم!

هر دو از فشار خنده، روى مبل به خودشان مى پيچند و زمانى متوجه حضور عطا مى شوند كه جلوى تلويزيون و پشت به آن ايستاده و ديد آنها رو كور كرده.

نازنين بلافاصله از آن حالت گيجى بيرون مي آید.

نهال گردن مى كشد شايد بتواند نگاهى بیندازد.

عطا بدون آنكه برگردد ، دست دراز مى کند و تلویزیون را خاموش مى كند.

- يه چند دقيقه از اين برنامه هاى مزخرف دل بكنين ،بياين كمك ميز صبحانه رو بچينين.

نازنين كم كم به خودش مي آید. سرش را تكان مى دهد و از جا بلند مى شود.

نهال با حرص كنترل را روى صندلى ب*غ*لى پرتاب مى كند و زير لب مى گويد:

- يه بار به عمرمون خواستيم ببينيم دنيا دست كيه!

عطا دستهاش را به كمر مى زند و با چشمهاى باريك شده، به اخم ِ نشسته ميان ابروهای او نگاه مى كند.

romangram.com | @romangram_com