#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_369
تغییری در صورت او نمی بیند؛ یاد چند روز قبل می افتد. اصرارهاش برای آمدن و صورت بی احساس نامدار. توضیح هاش برای او و یک نه ِ قاطع فقط!
- امیرعلی! بادت باشه تو به خاطر کار، موقتا اومدی ایران… فراموش کردی هر بار صحبت می کردیم، از تفاوتها و تنهایی و دلتنگی گفتی؟… حالا چطور می تونی در عرض یک ماه، با همه چیز کنار بیای؟!
لحنش را ملایم تر می کند.
- به خودت… به احساست زمان بده… مثل همیشه، عاقلانه عمل کن پسرم.
هر دو چند لحظه ساکت می شوند.
امیرعلی خیره شده به ثانیه شمار ِ چراغ راهنمایی.
- مامان… من دوستش دارم.
صداش هم رنگ التماس دارد، هم جدیت… هم بوی عشق می دهد، هم ناچاری.
نور چراغ سبز، منعکس می شود در صورتش. نگاه می کند به هانیه.
- اینو مطمئنم!
می گوید و حرکت می کند.
پشتش می لرزد… باز باید تسلیم سرنوشت شود؟!
نباید جا بزند!
romangram.com | @romangram_com