#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_368
سوالش را با سوال جواب می دهد. شاید می خواهد زمان بخرد.
- تو مطمئنی به این زودی، به نتیجه رسیدی؟!
- خیلی دلم می خواد بیشتر باهاش آشنا بشم… با هم باشیم و همدیگه رو بهتر بشناسیم.
روی صندلی، به طرفش می چرخد.
- اینجا امریکا نیست… نمیگم اون روش درست تره یا روشی که اینجا مرسومه… ولی توی این مملکت، اونم با خانواده ی معتقد و سنتی مثل خانواده ی ایران خانوم، شک ندارم نه خود نازنین، نه پدر و مادرش اجازه میدن تو بخوای باهاش باشی تا بهتر بشناسیش.
- نمی ذارن… خودش هم نمی خواد… پس باید جامپ کنم تو نکست استپ.
انگشتر را در جاش می چرخاند.
- من فکر می کنم خیلی زوده جدی درباره ش تصمیم بگیری… نازنین از همه نظر با تو فرق داره.
ابروی راست امیرعلی بالا می رود.
- اگر درباره ی نظر نازنین و حرفش بهت نمی گفتم، باز هم همین ایده رو داشتی؟!
چقدر شبیه نامدار شده!
اصلا دختر امیرعلی نه و یک دختر دیگر در این شرایط… مگر چند روز است با او آشنا شده؟!
فقط پنج روز!
- امیرعلی! پسرم! نازنین، بهترین دختر هم که باشه، باید به شرایط خانواده و فرهنگش دقت کنی… تو حتا شوخی ها و رسم و رسوم و چه می دونم… باید و نبایدهای این جامعه رو نمی شناسی… ما همه ی تلاشمونو کردیم تا توی قلب نیویورک، تو رو یه ایرانی تربیت کنیم ولی خودت هم می دونی با این مردم و این فرهنگ، غریبه ای… حتا منی که نصف عمرم رو توی همین شهر و بین این آدمها زندگی کردم، الان احساس غربت می کنم…
romangram.com | @romangram_com