#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_367


چقدر این دختر متفاوت است!

فکر می کند عطا با نهال و نازنین مشورت کند ولی همانطور که ظرف آب مراد را در جاش ثابت می کند، می گوید: عالیه!... این دو تا، عادت نداشتن از پدر و مادرشون دور بمونن… دلتنگ شدن… تفریح براشون خوبه.

نفس راحتی می کشد.

- پس صبح زود آماده باشید، میام دنبالتون.

***

در راه برگشت، هانیه ساکت است. از فرصت استفاده می کند.

- مامان… هنوز بهم نگفتی چه ایده ای درباره ی نازنین داری…

هانیه در تاریکی ِ ماشین، به نیمرخ جدی و منتظرش نگاه می کند.

نازنین… دختر امیرعلی… شاید تنها شباهتش به پدر، کم حرفی و حجب و حیای ذاتیش باشد.

نظر دادن درباره ی نهال خیلی راحت تر است. ولی نازنین…

هم دختر امیرعلی ست.، هم عشق پسرش… دختر عشق قدیمی ش که شده عشق پسرش!

سخت است او را بپذیرد… سخت است ردش کند.

- جوابم انقدر سخته؟!


romangram.com | @romangram_com