#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_366

مهربان توی تعریفهاش از گذشته، از رفتنهای گاه و بیگاه به امامزاده صالح گفته و راه دوری که آن سالها باید تا تجریش می رفته اند ولی حالا تا امامزاده راهی نیست.

بردنشان به امامزاده، هم هانیه و مهربان را شاد می کند، هم خودش فرصت دارد با نازنین باشد.

همه ی زمانی که در صحن هستند، از خانومها جداست. توی سرما، به فضای غریب ِ حیاط و حرم خیره می ماند و به نازنین فکر می کند که وقت ِ ورود، چادر سر کرده و اسرار آمیز تر شده.

بعد از زیارت هم، مهربان به خاطر سرما و تنگی نفس می خواهد برگردد خانه و ادامه ی برنامه به هم می خورد.

هانیه فکر می کند مزاحم کارهای امیرعلی شده. هم خودش، هم نامدار اصرار دارند ماشین و راننده داشته باشد. وحید، برادرش حمید را معرفی می کند و به دفتر می آوردش.

جوان ِ کم حرف و سر به زیری ست. شیطنت های وحید را ندارد. حتا منشی ِ تازه استخدام شده ی امیرعلی که قهوه می آورد، برای برداشتن، معذب و سرخ و سفید می شود. وحید می گوید تهران و گوشه کنارش را کامل می شناسد و رانندگیش حرف ندارد. بهداد هم تاییدش کرده.

استخدامش می کند و به وحید می سپارد یک ماشین مناسب هم پیدا کند.

تا شب و رسیدن به خانه ی مهربان فکر می کند. دلش یک گردش روز جمعه ی دیگر می خواهد با نازنین… چند ساعت کنارش بودن.

هم نهال و نازنین خانه اند، هم عطا.

هانیه چند روز گذشته، درباره ی نازنین سکوت کرده. باید نظر مادرش را بپرسد.

شام را خواهرها درست کرده اند. عطا، قفس مراد را تمیز می کند. هانیه و مهربان مثل تمام آن چند روز، صحبت می کنند. مهربان، ندید، عاشق نامدار شده که امیرعلی می داند به خاطر تعریفهای هانیه است.

سراغ عطا می رود و پیشنهادش را مطرح می کند.

- فردا بریم اسکی؟ بعدش هم یه رستوران خوب هست، می تونیم کله پاچه بخوریم… البته… اگر دخترا دوست داشته باشن…

یاد افسون می افتد و اخمهاش در هم می رود. نازنین را در حال اسکی کردن تصور می کند… لبخند، جای اخم می نشیند…

romangram.com | @romangram_com