#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_365
در را بست و پای دیوار سر خورد.
به سبکی ِ بادکنکی بود که میل بالا رفتن و گم شدن در آسمان را داشت ولی نخش به وزنه ای سنگین گره خورده بود.
تسبیح را به لبهاش چسباند. بوی صابون می داد.
یک تسبیح به جای چند دانه ی کبود...
تنها یادگار امیرعلی...
امیرعلی ای که نمی خواست بی دل برود... امیرعلی ای که ازش خواست زندگی کند، ولی نگفت چطور... خواست آینده اش را بسازد ولی نگفت با چه کسی...
یعنی نفهمید بدون او نمی شود؛ نمی تواند؟
چشم بست و تسبیح را بو کشید. بو کشید و اشک ریخت. اشک ریخت و التماس کرد.
"خدایا... مراقبش باش... میدونی که همه ی زندگی منه... پس مراقبش باش... هیچی ازت نمی خوام... تا زنده ام، دیگه هیچی ازت نمی خوام... فقط امیرعلی رو سالم برگردون... همین!"
***تهران/ پاییز 91
مهربان تنها شده و هانیه، هر روز به خانه اش می رود. حرف و تعریف، برای هم زیاد دارند. به اندازه ی سی سال، گفتنی و شنیدنی.
امیرعلی، به بهانه ی بردن مادرش، شبها آنجا می رود.
نقشه کشیده هانیه، مهربان و نوه هایش را ببرد امامزاده صالح، بعد شام با هم باشند.
romangram.com | @romangram_com