#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_364
- نمی دونم اونجا که می خواین برین، گرمه یا سرد...
صداش از بغض می لرزید.
- اگر سرد بود... بندازین،... گرم نگهتون داره...
امیرعلی، بی حرکت، به چکیدن پشت هم ِ اشکهاش نگاه می کرد.
یاد جوانهایی افتاده بود که در بیمارستان صحرایی، بی صدا و غریب زیر دستش جان می دادند و پرپر می شدند؛ یاد دردی که از دیدن آن همه رشادت می کشید؛ دردی که سینه اش را می شکافت وقتی ناتوان بود در برابر ِ نبود ِ دارو، امکانات، نیروی کمکی... دردی که خفه اش می کرد از نابرابری ِ دو طرف ِ جنگ... از دنیای پر از خلوص نیت و مظلومیت ِ آدمهایی که بی چشم داشت، به خاک می افتادند تا سدی بسازند مقابل دشمن و قدمهای ناپاکش، روی خاک ِ پاک ِ وطن که رنگ خون و عشق گرفته بود.
و حالا، درد ِ دیدن ِ اشکهایی که ناخواسته باعث فرو افتادنشان بود... درد دیدن ِ احساس پاک این دختر معصوم، که نه می توانست بی تفاوت بگذاردش و بگذرد، نه امید واهی به برگشتش بدهد.
ماهها بود دلش قرار نداشت. نه در جبهه آرام می گرفت، نه خانه.
به شانه های لرزان ِ هانیه نگاه کرد و یک قدم جلو رفت.
بوی تمیزی و صابون، پیچید توی دماغ هانیه.
شال و کلاه ِ تا شده را گرفت و با دست ِ گچ گرفته، تسبیح را آویخت به انگشتهای او.
- به خاطر آرامش منم که شده، زندگی کن و... آینده تو بساز...
دیگر تاب نگاه کردن به چشمهای اشکی هانیه را نداشت. همین که هانیه سرش را بالا گرفت، برگشت و از پله ها سرازیر شد.
هانیه، یک نگاه به رفتنش کرد و یک نگاه به تسبیح که آرام تاب می خورد.
امیرعلی که به اتاقشان رفت، او هم برگشت.
romangram.com | @romangram_com