#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_363
اشکش از شوق چکید. هرچند، حرفهای امیرعلی، بوی امید نداشت ولی همینکه هانیه را دیده بود، فهمیده بود، راضی اش می کرد.
بی حرف، به اتاق رفت.
امیرعلی آهی کشید. به آسمان ابری نگاهی کرد و زمزمه کرد "خودت محافظش باش."
خواست پله ها را پایین برود که از صدای قیژ در برگشت.
هانیه، خجالت زده، با دو دست، بافتنی ِ تا شده ی سیاه رنگی را جلوش گرفت و بدون نگاه گفت: اینو... چند ماه پیش... براتون بافتم...
امیرعلی لب گزید.
این بافتنی ِ عزیز، این لحن ِ پر شرم وصورت ِ گل انداخته، به همان شیرینی بود که وقتی چشم بسته، شنیده بود " امیرعلی... چه بلایی سر خودت آوردی؟!"
همان وقت که برای اولین بار، اسمش را از زبان او شنیده بود و حس کرده بود همان اسم که با نگرانی و دلتنگی به زبان هانیه آمده، می تواند اوج خوشبختی ِ یک مرد باشد.
باز شده بود مخلوطی از دلدادگی و عذاب... شده بود خواستن و نتوانستن.
زمزمه کرد: نکن هانیه...
آب دهانش را فرو داد.
- نذار بی دل برم.
دست ِ هانیه و بافتنی جلوتر آمد.
romangram.com | @romangram_com