#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_362
- شما لایق بهترین زندگی هستین... یحیی نمی تونه...
ادامه نداد. عذاب وجدان گرفت از غیبت کردنش.
هانیه منتظر ادامه ی جمله اش شد اما امیرعلی ساکت ماند.
- همین؟!
هانیه بود که منتظر و بی طاقت پرسید. و دلش خواست امیرعلی حرفی بزند که دوست داشت بشنود.
امیرعلی دوباره یک لحظه به صورت او نگاه کرد. اینبار او از سوال هانیه متعجب شد و همانطور سر تکان داد که "آره".
هانیه بغض کرد. دوست داشت یکبار که شده، حرف دلش را به او بزند. بپرسد چرا مدام رنگ و حال عوض می کنی؟! یه روز مهربون، یه روز اخمو... یه روز "تو"، یه روز "شما"... بگوید مرد باش... اگر احساس داری نترس و بگو... بگوید من می میرم برای این حجب و حیای ذاتی ِ تو، ولی تو رو به خدایی که می پرستی، یه بارم که شده، تو چشمام نگاه کن و درد منو ببین...
امیرعلی، خیره به چشمهای نم دار ِ او، حرفهاش را نگفته می خواند. می دانست و شرمنده تر از همیشه، نه جوابی داشت، نه چاره ای. داشت غرق می شد توی دریای نگاه ِ او.
اشک هانیه که چکید، م*س*تاصل و بی اختیار زمزمه کرد: هانیه... من اینجا نمی تونم آروم بگیرم... نه تا وقتی جنگ ادامه داره.
هانیه زودتر، از نگاه ِ ناچار امیرعلی دل کند و زمزمه کرد: مگه من حرفی زدم؟!
امیرعلی، همه ی اعتقاداتش را کنار گذاشته بود و سعی نمی کرد مثل همه ی عمر، نگاهش را از صورت نامحرم ِ پیش روش بگیرد.
نسبت به این لحن ِ معصوم و این اشکهای بی اختیار، احساس مسئولیت می کرد.
- نمی خوام آینده تو خراب کنم... توی جبهه، آدم مرگ رو از همیشه نزدیکتر احساس می کنه... می خوام نگاهت به آینده ت باشه نه اینکه چشم انتظار به در بمونه.
هانیه شک نداشت... دیگر شک نداشت که امیرعلی بی تفاوت نیست... این چشمهای صادق و مات که مثل همیشه فراری نبودند، یک دنیا حرف داشتند... امیرعلی ناچار بود.
romangram.com | @romangram_com