#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_361
امیرعلی در جا، پا به پا شد.
- فقط خواستم... یه مسئله ای رو بگم... البته... باید ببخشید فضولی می کنم...
چرا داشت دوباره افعالش را جمع می بست؟! اینطور که حرف می زد، آن هم وقتی شخص سومی میانشان نبود، دلش می گرفت.
از میان درگاهی، بیرون رفت و در را بست.
چه مسئله ای را می خواست بگوید؟!
با نگرانی و در سکوت، نگاهش کرد.
امیرعلی، دست سالمش را با تسبیح کشید به ریشهای مرتب شده اش.
معذب بود.
چشمهاش روی چند نقطه ی نامعلوم، پشت سر هانیه مکث کرد و روی گل پرده ی پشت در متوقف شد.
- یحیی لیاقت شما رو نداره...
تعجب و سردرگمی، جای نگرانی اش را گرفت.
"منظور امیرعلی چیه؟! می خواد ادامه بده؟! که چی بگه؟!"
امیرعلی نگاه ِ گیج هانیه را یک لحظه دید.
romangram.com | @romangram_com