#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_360
- هانیه خانوم؟
لبخند زد و زمزمه کرد: امیرعلی!
- هانیه خانوم! خوابین؟
سریع به در نگاه کرد. صدای امیرعلی بود ولی نه در رویا!
قلبش محکم و تند می زد.
با پاهایی لرزان و هیجان زده، رفت پشت در.
امیرعلی، به ستون ایوان تکیه داده بود.
آب دهانش را قورت داد و دست دراز کرد چادر گلدار را برداشت.
امیرعلی صدای باز شدن در را که شنید، تکیه از ستون برداشت و نگاهش را داد به بازی انگشتهاش و تسبیح.
- مزاحم شدم؟
نگاه هانیه به تسبیح افتاد که درست شده بود.
- نه...
یادش آمد امیرعلی حمام رفته بود. سر بلند کرد. موهاش نم داشت و ریشهاش را کوتاه کرده بود.
"مگه چقدر نقاشی کردنم طول کشید؟!"
romangram.com | @romangram_com