#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_359
موج کشید.
هر سه بار هم قبل از انقلاب بود و همراه عمو ناصر و همسرش. سیما هر بار غر زده بود "خوشم نمیاد مردم با سر و تن ِ برهنه لب ِ آب میرن... نگاه کردنشونم معصیت داره."
ولی هانیه به آدمها توجه نکرده بود. آبی ِ بیکران و آرامش دریا را می دید.
آن زمان هم که شمال رفته بودند، عاشق امیرعلی بود؟
یادش نمی آمد.
دختری نشسته در ساحل کشید؛ پشت به خودش و رو به دریا.
نوک مداد را روی کاغذ ثابت نگه داشت.
دلش می خواست با امیرعلی برود شمال؛ ساحل دریا.
پوزخند زد به آرزوی محالش.
با تردید، کنار دخترِ نقاشی، یک پسر کشید.
خودش بود شاید... و امیرعلی...
با همان نگاه مهربان ِ کمیابش... و لبخندی که فقط چند بار به هانیه زده بود.
سایه زد... گرمای خورشید را حس کرد... خنکای موجهای بازیگوش را؛ صدای چند مرغ دریایی را از دور...
romangram.com | @romangram_com