#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_358

"فردا میره... یعنی عید نمی بینمش؟... واسه تحویل سال نمیاد خونه؟ اَه... چرا امروز نگاهش نکردم؟... با کی لج کردی هانیه؟! باید دو تا چشم دیگه هم قرض می کردی، درست و حسابی ببینیش."

دلتنگی، هنوز امیرعلی نرفته، هجوم برد به سینه اش. نفسش از بغض و دوری سنگین شد.

صدای در را شنید. لباس را رها کرد و پرید پشت در، از گوشه ی پرده، حیاط را نگاه کرد.

امیرعلی بود. زود برگشته بود. سر به زیر و غرق خودش، وسط حیاط ایستاد. دست سالمش را به صورتش کشید و سریع به اتاق رفت.

هانیه، خیره به در بسته ی اتاقشان، زمزمه کرد: کاش دوستم داشتی... کاش این جنگ لعنتی انقدر برات مهم نبود.

امیرعلی با حوله و لباس های تا شده، دوباره بیرون آمد و به حمام گوشه ی حیاط رفت.

"یه دستی چطور می خواد حموم کنه؟ گچ دستش چی؟... خدایا... چرا از فکرش بیرون نمیرم؟ نکنه واسه خاطر اینکه به یه نامحرم فکر می کنم، داری ازم دورش می کنی؟! من که گ*ن*ا*هی نمی کنم..."

نشست کنج اتاق و تکیه داد به رختخوابهای روی هم چیده شده ی زیر ملافه.

کتابهاش و لباس نیمه کاره، بهش دهن کجی می کردند.

امیرعلی دوباره داشت می رفت؟ لرز کرد. پشتش را به رختخوابها فشرد. نگاه کرد به علاءالدین.

این زم*س*تان ِ لعنتی، خیال رفتن نداشت...

دست دراز کرد، دفترش را برداشت. یک صفحه ی سفید آورد. از درون یخ زده بود. دلش گرما می خواست؛ امید می خواست.

با مداد سیاه سوسمار نشان، خورشید کشید. دستش رفت پایین صفحه... چند خط افقی... دریا... ساحل...

سه بار دریا را دیده بود.

romangram.com | @romangram_com