#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_357
امیرعلی به هانیه نگاه می کند. توی چشمهاش تمسخر و طعنه ایست که فقط هانیه آن را می فهمد.
باز حماقت کرده! برای دیدن عکس العمل امیرعلی، حرفی زده که باید در وقتی مناسب می زد.
گفته… و نتیجه؟!... بی تفاوتی امیرعلی و نارضایتی ِ پسرش.
کاش هیچ حرفی نزند؛ هیچ حرکتی نکند… ولی فقط یک نگاه ِ ناراضی به هانیه بیندازد که "نامدار غلط کرده!" یا "نامدار هیچ حقی نداره."
نه! این امیرعلی، انقدر عوض شده که نه یک ماه، باید سی سال کنارش باشد تا دوباره بشناسدش…
کجا می خواهد برود؟! دو هفته؟!
دلش بیتاب ِ همین امیرعلی ِ جدید و ناشناخته است. بی قرار ِ یک نگاه ِ پر معنی…
آخ! امیرعلی!
***
وه که با خرمن ِ مجنون ِ دل افگار چه کرد!
تهران/ زم*س*تان 60
در سکوت اتاق و خانه، داشت به لباسها سوزن می زد. حوصله نداشت هیچ کاری کند.امیرعلی نیامده داشت می رفت. جایی که حالا می دانست آنقدر هم امن و بی خطر نیست که طوریش نشود.
با همه ی رسیدگی ها و پذیرایی یک هفته ای ِ ایران خانوم، هنوز زیر چشمهاش گود بود و ضعیف تر از چند ماه قبل شده بود.
romangram.com | @romangram_com