#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_356

راضی نیست… یعد از سالها، امیرعلی را دیده… می خواهد نزدیکش باشد. حرفهاش را بشنود... نگاه ِ محجوبش را شکار کند. لبخند مهربانش را دوباره روی صورت خودش تماشا کند.

در دل، لبخندی پر درد می زند. پسرش هم همه ی حواسش به جمع زنانه و دختر امیرعلی ست!

عطا، ناخواسته، هر دو را به مرادشان می رساند.

میان پذیرایی کردنها، از هانیه می پرسد: خانوم راد؟ قرار نیست همسرتون هم ایران تشریف بیارن؟ تنها، بدون شما و امیرعلی که بهشون سخت می گذره.

نهال که تعریف کوتاه هانیه را برای مهربان، درباره ی آشنایی و ازدواجش با نامدار شنیده، می گوید:

- آخی!... عطا راست میگه… فکر کنم هنوزم خیلی دوستتون دارن که شما رو فرستادن پیش پسرتون ولی خودشون تنها موندن.

هانیه، معنی ِ لبخند پسرش را می فهمد. نفس بلندی می کشد.

- خیلی گرفتاری هاش زیاده.

هنوز امیرعلی نمی داند. احتیاط کرده در گفتنش ولی حسی موذی، وادارش می کند عکس العمل امیرعلی ِ بزرگ را ببیند.

- با اینکه براش سخت بود، ولی به خاطر امیرعلی راضی شد… البته تاکید کرده فقط یکماه بمونم. بیشتر از این نمی ذاره ازش دور باشم.

نگاه سرگردانش میان جمع، روی امیرعلی مکث می کند که بدون هیچ تغییری، لبخند آرامش را دارد و پرتقالش را پوست می کند.

بی تفاوت است!؟

بی تفاوت شده وقتی می شنود مردی، هانیه را دوست دارد؟!

مهربان می گوید: حق دارن! منم بودم، همچین زنی داشتم نمیذاشتم بیشتر از این، ازم دور بمونه!

romangram.com | @romangram_com