#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_355


چه حس های فراموش شده ای بعد از سی سال سراغش آمده اند!

- خاله؟ می خواین پالتوتونو بدین من آویزون کنم؟ گرمتون میشه…

به نهال نگاه می کند. شباهتی به جسی ندارد ولی امیرعلی راست گفته؛ آزادی حرکات و رفتارش، چاشنی ِ کودکانه ی کارهای جسی را دارد.

با لبخند می ایستد و پالتو را درمی آورد. نگاهش، دزدانه و زیرچشمی سر می خورد روی امیرعلی که به انگشتهای قلاب شده اش چشم دوخته. خجالت می کشد؟!

لباسش که نامناسب نیست! یک کت دامن، کمی تیره تر از رنگ چشمهاش. مثل همیشه شیک و پوشیده.

مهربان با یادآوری ِ خاطرات گذشته، قصد صمیمی تر کردن فضا را دارد ولی نمی داند با حرفهاش، با دل هانیه چه می کند.

امیرعلی مشتاق به حرفهای مهربان گوش می دهد. خاطرات جوانی ِ مادرش براش تازگی دارد. به خصوص که رفته و خانه ی قدیمی را هم دیده. از شنیدن ِ جبهه رفتن ِ امیرعلی متعجب می شود. دوست دارد از فضای جنگ هم بشنود ولی امیرعلی، ساکت و با لبخندی آرام، به صحبت های مادرش گوش می کند.

نازنین و نهال، پذیرایی می کنند. دوباره انواع شیرینی و خوردنی و تنقلات که اینبار، به بهانه ی برداشتنش، چند لحظه بیشتر نازنین را تماشا می کند.

هانیه حتا فراموش کرده این دختر، همان است که دل پسرش را برده. فراموش کرده اصلا آمده که شاید جلوی این احساس را بگیرد. فراموش کرده امیرعلی دختری هم دارد که پسرش، عاشقش شده…

لعنت به این دور ِ گردون! خودش آینه دار ِ عشق امیرعلی… حالا پسرش… انعکاس ِ عشق ِ مادر…

خیلی وقت است اینطور دور سفره غذا نخورده؛ اینهمه تعارف نشنیده… ولی حس و حال آبگوشت های دورهمی ِ ایران خانوم را ندارد… دیگر ندارد…

از همه ی آن تب و تاب و شور و حال قدیم، فقط بیتابی ِ حضور امیرعلی مانده که دستپاچگی و ولع ِ راحت دیدنش، همان گرمای مانده از گذشته ها را هم کمرنگ کرده.

هنوز مثل قدیم، خانومها ترجیح می دهند کنج دیگر اتاق، جمع شوند و حرفهای زنانه تر و خودمانی بزنند.


romangram.com | @romangram_com