#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_354
امیرعلی با محبت به مهربان تذکر می دهد: عزیز… زیاد به خودت فشار نیار.
انقدر گیج و مات است که نمی تواند مثل همیشه و در زمان معارفه ها، محترمانه و مودب برخورد کند.
امیرعلی به کمکش می آید.
- مامان انقدر اکسایتد شده که فکر کنم به زمان نیاز داره تا مثل همیشه بشه.
دست زیر بازوش می اندازد و همانطور که به طرف مبل می رود، چشمهاش، بیتاب می گردد روی صورت آرام نازنین.
نازنین، نگاه دلتنگ امیرعلی را که می بیند، سر به زیر می اندازد و به کمک مهربان می رود.
می نشیند کنار پسرش. باید خوددار باشد. باید همانطور که خانوم همیشه ازش توقع داشته، سنگین و با وقار و مغرور رفتار کند.
می تواند چشمهاش را کنترل کند که دوباره روی امیرعلی نرود ولی حریف نگاهش نمی شود برای دوباره دید زدن ِ شکوه… شکوه… همسر امیرعلی.
توجه هانیه را که به خودش می بیند، لبخندش پررنگ می شود.
- خیلی مشتاق دیدارتون بودیم… مهربان جون که همیشه ذکر خیرتونو می کنن، آقا پسرتونم که ماشالا از رفتار و کردارشون، معلومه زیر نظر چه مادر محترمی تربیت شدن.
صورت دلنشینی دارد. خنده اش بی ریاست و مهربان. اما امیرعلی سر است!
پسرش تشکر می کند. باز دارد جور مادرش را می کشد.
معذب است پالتوش را در بیاورد. سالهاست فقط همان روسری را حفظ کرده. نامدار هم مخالفتی ندارد. هر چند می داند اگر به انتخاب ِ او بود، ترجیح می داد لباسهاش آزادتر و بدون حجاب باشد ولی هیچ وقت نظرش را تحمیل نکرده.
حالا، بعد از سالها، احساس می کند بدون چادر، معذب است. این خانواده، هانیه ی بدون چادر را ندیده اند.
romangram.com | @romangram_com