#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_353
موهای سیاه و نرمش، کم شده و خاکستری. ریشهای کوتاه و مرتبش هم جوگندمی شده… عینک ظریفش، مثل مکمل است برای عنوان ِ "دکتر امیرعلی صداقت"!
- به وطن خوش اومدید هانیه خانوم!
دوباره نگاهش می رود روی امیررضا؛ زیر لب تشکر می کند و چشمهاش باز برمی گردد طرف امیرعلی.
- خوشحالم دوباره می بینمتون.
چه جوابی بدهد؟! بگوید خوشحال است؟ بگوید باورش نمی شود؟ بگوید دل ِ تنگش، بیقرار ِ دوباره دیدن ِ اوست؟!
- سلام… خوش اومدین…
به دو زن نگاه می کند. کدامشان همسر امیرعلی ست؟!
به زحمت جواب می دهد. دخترها هم کنار پدرشان می ایستند و سلام می کنند.
امیرعلی دست می اندازد دور شانه های هر دو، به خودش می چسباندشان.
شناخت ِ نازنین هم کار ساده ایست. شباهتی به امیرعلی ندارد ولی سن و سال ِ دختر دیگر، همانقدر کم است که پسرش گفته.
به ظاهر ِ پوشیده و ساده ی او نگاه می کند. هیچ نظری درموردش ندارد.
عطا از پشت سرش می گوید: بفرمایید داخل، چرا دم در وایسادید؟! اجازه بدید اعضای جدید رو معرفی کنم.
نهال سریع جواب می دهد: تو معرفی کردن بلد نیستی! من میگم!
romangram.com | @romangram_com