#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_352

انگار در آ*غ*و*ش سیما رفته… انگار بعد از بیست و پنج سال، برگشته تا دوباره توی دستهای مهربان ِ مادر، آرام بگیرد.

- ایران خانوم…

صداش از اشک و بغض می لرزد.

- جون دلم مادر…

او هم گریه می کند.

امیرعلی و عطا، ساکت فقط تماشا می کنند. امیرعلی تا به حال، مادرش را اینطور ندیده.

- عزیز… عزیز جون! آروم تر!... برای قلبت خوب نیست…

سر می گرداند طرف ِ صدا.

دو مرد و چهار زن ایستاده اند.

نگاهش روی دو مرد، می رود و برمی گردد.

هر دو لبخند دارند. انگشت می کشد روی چشمهاش تا تاری اشک را کنار بزند.

- هانیه م برگشته… ببینین چه خانومی شده واسه خودش!

هر دو لبخند دارند.

یکی لبخند ِ دیدار یک دوست بعد از سی سال؛ و دیگری، لبخندی پر از ناباوری؛ پر از حسی آشنا که سالهاست در ذهنش قاب گرفته و نگه داشته.

romangram.com | @romangram_com