#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_351


شباهت زیادش به امیررضا، در همان نگاه اول قابل تشخیص است ولی خودش می گوید: من امیرعطا هستم… پسر ِ امیررضا.

خودش هم پسری به این سن و سال دارد ولی باورش نمی شود امیررضای آرام و ساکت ِ آن روزها، پسری به این بزرگی داشته باشد.

با دست، تعارف می کند.

- بفرمایید داخل… حاج خانوم خیلی منتظرتون بودن…

پاهاش می لرزد. دستهاش یخ زده… ناخودآگاه دستی به گوشه ی روسریش می کشد و با لبخندی که به زحمت حفظ کرده، جلوتر می رود.

ایران خانوم، جلوی در می آید.

چقدر شکسته شده! موهای سرش مثل پنبه، از جلوی روسریش پیداست. صورتش پر از چین و چروک های ریز و درشت شده ولی چشمهای مهربانش، و لبخند گرمش، هیچ تغییری نکرده.

او هم با ناباوری، به زن خوش پوش ِ پیش ِ روش نگاه می کند.

- هانیه جان! خوش اومدی مادر…

همان یک کلمه ی "مادر"، قلبش را فشرده می کند. سیما… دوری… مرگی که هیچ وقت باور نکرد…

میان دستهای چروکیده و گرمش می رود.

- ایران خانوم…

- جون دلم… چه خانومی شدی ماشالا…


romangram.com | @romangram_com