#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_350

امیرعلی برگشته، دوش گرفته؛ با هم صبحانه خورده اند... ولی این هیجان و ترس که زیر پوستش خوابیده، خیال ِ تکان خوردن ندارد.

حالا دسته گل ِ سفارشی ِ پسرش را در دست دارد، سرش را خم کرده، مریم ها را عمیق بو می کشد و منتظر امیرعلی ست که رفته شیرینی بگیرد. نگاهش می کند که بر خلاف ِ جوان ِ دیگری که با چابکی از خیابان و میان ِ ماشینها رد می شود، امیرعلی، از روی خط عابر و آرام می گذرد.

لبخندش پاک نمی شود. باید هم خوشحال باشد! به دیدار عشقش می رود…

"پس چرا من به جای خوشحالی، دارم از هیجان و استرس، سکته می کنم؟! مگه منم به دیدن عشقم نمی رم؟!"

تا توقف و پارک ِ ماشین، سه بار آهنگ لیدی را گوش می کنند. امیرعلی همراه خواننده زمزمه می کند و هانیه، معنی ِ شعر را در ذهنش مرر می کند ولی حواسش به مقصد است.

- خب… رسیدیم… این خونه ست.

به در سفید خیره می شود و نفس سنگینش را بیرون می فرستد. گل را میان دستها جا به جا می کند و پیاده می شود.

صدای امیرعطا می آید.

- سلام… سلام… بفرمایید!

وارد حیاط می شوند. این حیاط و این خانه، غریبه و ناآشناست. سالها در رویا، امیرعلی را در همان حیاط قدیمی و همان اتاقهای آشنا تصور کرده. وضو گرفتن هاش کنار حوض کوچک، بیرون آمدنهاش از در چوبی ِ قدیمی با پشت دری های چین دار ِ سفید.

حالا، استخری خالی، حیاطی بزرگ، سه ماشین، ساختمانی زیبا…

امیرعلی دست می گذارد پشتش. از پله های ایوان بالا می روند.

عطا از ساختمان خارج می شود و با رویی باز، سلام می کند.

- به به! خیلی خوش اومدید! مشتاق دیدار!

romangram.com | @romangram_com